فیلوجامعه‌شناسی

در شرایطی كه نوعی تغییر بنیادین در جهان‌نگری انسان مدرن در حال روی دادن است، نظریه‌های جامعه‌شناسی و  اصل جامعه‌شناسی اثباتی نیازمند تجدید نظر می‌نُماید؛ نوعی تجدید نظر اصولی در فلسفه علوم اجتماعی، و پیوند دادن این تجدید نظر با دستاوردهای جامعه‌شناسی تجربی لازم است.

مقاومتی كه تا چندی پیش، بر سر راه این تحول در جامعه‌شناسی ایران به چشم می‌خورد، در سایر رشته‌های علوم اجتماعی و انسانی، همچون علوم سیاسی، تاریخ‌شناسی، جغرافیا، اقتصاد و روانشناسی مشهود نبود. در علوم سیاسی، موضوع فلسفه و اندیشه‌های سیاسی به عنوان بخش مهمی از نظریه سیاسی محسوب می‌شود و كمك زیادی به ادراكات تجربی ما از موضوعات سیاسی نموده است؛ موضوعاتی همچون قدرت، مشروعیت، فساد، عدالت، انصاف و…. همینطور در زمینه روانشناسی، ادراكات فلسفی در مورد آگاهی، خویشتن، ساختار روانی، و… نیز به كمك آمده‌اند. در زمینه سایر رشته‌های علوم انسانی، پایه، فنی و… نیز به همین ترتیب است.

 

 ادامه مطلب...
صفحه اصلي

ریز نتایج آزمون پایان دوره نظریه‌های جامعه‌شناسی سه | نیمسال 1-91-1390

فرستادن به ایمیل چاپ مشاهده در قالب PDF

ادامه مطلب...در ادامه... ریز نتایج آزمون پایان دوره نظریه‌های جامعه‌شناسی سه | نیمسال 1-91-1390


ادامه مطلب...

فرجام پدرخوانده

فرستادن به ایمیل چاپ مشاهده در قالب PDF

پیترو آنتونیو اادامه مطلب...ستفانو ماسكاگنی و روگرّو لئونکاوالّو


░▒▓ مقدمه
• سه‌گانه «پدرخوانده» (The Godfather)، اثر فرانسیس فورد کاپولا (Francis Ford Coppola)، محصول سال‌های 1972 تا 1990 کمپانی پِرِماونت پیکچرز (Paramount Pictures) است.
• «پدرخوانده» در قطعه آخر، با تلفیق خلاقانه‌ای در زمینه اپرای «دهقان سلحشور»، اثر پرنفوذ 1890 پیترو ماسكاگنی (Pietro Mascagni)، به فرجام و جمع‌بندی می‌رسد.
• درک اپرای «دهقان سلحشور» (Cavalleria Rusticana)، در فهم سه‌گانه پدرخوانده حایز اهمیت است.
• اجرای الهام‌برانگیز آواز، با صدای زیر مذکر، بر عهده فرانک دامبروزیو (Franc D'Ambrosio)، ایفاگر نقش آنتونی کورلیونه است.

░▒▓ دهقان سلحشور/1890
• «دهقان سلحشور»، داستان حسادت، و فوران خیانت در یک روز عید پاک است؛ کنایه از اینکه مصلوب ساختن و عروج مسیح، موجب تحقق عدالت نخستین، و در عین حال، عدالت مصیب‌بار می‌شود.
• در ذهن طراح صحنه «دهقان سلحشور»، روابط عاشقانه و عواطف، بی‌توجه به نتایج مصیبت‌بار روی می‌دهند. هر یک از شخصیت‌ها، انفعالات صاف و ساده و غریزی از خود بروز می‌دهند و درگیر انتقام‌های مهلک‌اند. تنها مرگ است که عطش آنها برای عدالت و حفظ غرور را سیراب می‌کند؛ مرگ به غایات آمال بدل می‌شود.
• کلید ماجرا همین است: تنها مرگ است که عطش عدالت و حفظ غرور را سیراب می‌کند؛ مرگ به غایات آمال بدل می‌شود.

• زمان وقوع ماجرا، اواخر سده نوزدهم میلادی، در یک روز عید پاک، و مکان آن، روستایی در سیسیل ایتالیاست.

• در این تراژدی، تضاد میان سه قطب، منجر به قتل می‌شود: دو زن، یعنی «سانتوزا» (Santuzza) و «لولا» (Lola) در تصاحب «توریدو» (Turiddu) که یک پسر زیبای محلی است، رقیب یکدیگرند.
• قطب‌های سه‌گانه تراژدی، به چهار بعد تبدیل می‌شوند، وقتی که «آلفیو» (Alfio)، شوهر بدطینت «لولا» از خیانت همسر و سر و سرش با «توریدو» آگاه می‌شود. «آلفیو»، «توریدو» را به یک مبارزه انتحاری فرامی‌خواند، و وی را هلاک می‌سازد.
• تا قبل از آغاز اپرا، رویدادهایی پیش‌درآمد نمایش‌نامه‌اند که در متن نمایشنامه نمی‌آیند و باید پیش‌پرده خوانده شوند. اینکه «توریدو» و «لولا» عاشق یکدیگر شده‌اند.
• پس از آن که «توریدو» از خدمت سربازی بازمی‌گردد، و وقتی آگاه می‌شود که «لولا» با «آلفیو» که یک گاری‌دار محلی است ازدواج کرده، سخت محزون می‌شود.
• در اوج غرور و خودبینی، فریفته عشق «سانتوزا» می‌شود.
• ولی «لولا» هنوز دلباخته «توریدو»ست، و از اینکه او شیدای زنی دیگر شده، برآشفته است.
• «لولا» رقیب عشقی خویش می‌راند، ولی در این اثنا، سر و سر او با «توریدو» به عمل نامشروع منتهی می‌شود.
• در آغاز اپرا، «سانتوزا» می‌فهمد که «توریدو» به او خیانت کرده است. او «توریدو» را اول صبح، نزدیک خانه «لولا» دیده است. رشک، او را دیوانه می‌کند.
• ولی در این میان، مشکلی هست؛ او حامل فرزند نامشروعی از «توریدو» شده است.
• «سانتوزا»، مجدانه در پی جلب مجدد علایق «توریدو»ست. او به «توریدو» التماس می‌کند که از عشق «لولا» درگذرد، ولی «توریدو» روی می‌تابد.
• «سانتوزا» بر آن می‌شود که از «توریدو» انتقام برگیرد. بر آن می‌شود که از «آلفیو»، شوهر بدطینت «لولا» برای انتقام از «توریدو» و «لولا» استفاده کند.
• «سانتوزا» بر آن می‌شود که رشک «آلفیو» را با افشای خیانت «لولا» برانگیزد.
• «آلفیو» بر آن می‌شود تا از حمیت خویش، با قتل «توریدو» دفاع کند.
• او «توریدو» را به یک دوئل فرامی‌خواند و وی را به قتل می‌رساند.
• تنها مرگ است که عطش عدالت و حفظ غرور را سیراب می‌کند؛ مرگ به غایات آمال بدل می‌شود.

░▒▓ دلقک/1982
• روگرّو لئونکاوالّو (Ruggero Leoncavallo)، ملهم از «دهقان سلحشور»، دو سال بعد، اپرای «دلقک» (I Pagliacci) را خلق کرد که درک آن، به فهم بهتر مضمون پدرخوانده کمک خواهد کرد.

• زمان وقوع ماجرا، اواخر سده نوزدهم میلادی، در یک روز مراسم پانزده آگست، و مکان آن، روستایی در کالابریای ایتالیاست.

• یک گروه نمایش سیار به روستای کوچکی در کالابریای ایتالیا می‌رسند تا یک کمدی «دلارت» (کمدی ماسکه که فی‌البداهه اجرا می‌شود) را به نمایش گذارند. این کمدی در آیین پانزده آگست (روز عروج مریم عذرا به آسمان) برگزار می‌شود.
• سبک نمایش «دلارت» (dell’arte)، متضمن آن است که هنرپیشگان ماسک به صورت می‌زنند و بر مبنای سناریوی فی‌البداهه، کوشش می‌کنند تا تلفیقی از وهم و واقعیت را به نمایش گذارند. سناریو باید رویدادهای واقعی زندگی را که قبلاً روی داده باشد.
• در پیش‌درآمد مراسم و نمایش، «تونیو» (Tonio) که یک هنرپیشه گوژپشت در گروه نمایش است، به مخاطبان هوش‌دار می‌دهد که شاهد اغوای تئاتری خواهند بود، ولی نباید گول بخورند: تئاتر یک تضاد واقعی را نمایش خواهد داد، با هنرپیشگانی که روحیات درونی خود را نمایش می‌دهند. نمایش تلفیقی از زندگی و هنر، تلفیقی از وهم و حقیقت خواهد بود.
• «سانیو» (Canio)، رهبر گروه نمایش، به روستاییان می‌گوید که ساعت یازده شاهد نمایش خواهند بود.
• «سانیو» و «بِپه» (Beppe) که بازیگر دیگر گروه است، دعوت روستاییان به صرف نوشیدنی در یکی از میخانه‌های روستا را می‌پذیرند.
• «تونیو» می‌ماند، و با «ندّا» (Nedda)، همسر «سانیو» روبرو می‌شود و به وی ابراز علاقه می‌کند.
• «ندّا» پیشنهاد او را رد می‌کند، و او را به شلاق می‌نوازد. «تونیو» قسم می‌خورد که از «ندّا» انتقام بگیرد.
• «ندّا» با «سیلویو» (Silvio) که عاشق پنهان او و یکی از روستایان محلی است، قرار می‌گذارد.
• در آن حال که «ندّا» و «سیلویو» نرد عشق می‌بازند، «تونیو»، در پی انتقام جواب رد «ندّا»ست، و «سانیو» را فرامی‌خواند تا شاهد خیانت همسر شود.
• «سانیو»، عشاق را غافلگیر می‌کند، ولی «سیلویو» می‌گریزد.
• «سانیو» از «ندّا» می‌خواهد که نام عاشق خویش افشا کند، ولی «ندّا» روی می‌تابد.
• «سانیو»، دل‌شکسته و نومید، عصرگاه لباس می‌پوشد تا نقش خویش در نمایش را بازی کند.
• در جریان نمایش، «بِپه» نقش عاشق «ندّا» را عهده‌دار می‌شود؛ در جریان داستان، ناغافل، با بازگشت «سانیو» مواجه می‌شوند، درست مثل اتفاقی که بین «سیلویو» و «ندّا» و «سانیو»، همان روز رخ داده بود.
• به رسم «دلارت»، وهمِ نمایش می‌شکند، و واقعیت آغاز می‌شود: «سانیو»، «ندّا» و «سیلویو» را به قتل می‌رساند. واقعاً به چنگ می‌آورد و به قتل می‌رساند. واقعاً... واقعاً... .

آخرین بروز رسانی در جمعه, 07 بهمن 1390 ساعت 01:11

موطن‌سوز

فرستادن به ایمیل چاپ مشاهده در قالب PDF

جیسون ادامه مطلب...دی مارچلّی


░▒▓ مقدمه
• «موطن‌سوز» (Brucia La Terra)، غزل سیسیلی، سروده جیسون دی مارچلی (Jason Di Marcelli) است.
• این غزل، مضمون درخشان قطعه گیتار پیشکش آنتونی کورلیونه برای پدرش مایکل کورلیونه، در قطعه سوم از سه‌گانه پاینده «پدرخوانده» (The Godfather) است.
• درک این قطعه، و همچنین، اپرای «دهقان سلحشور» (Cavalleria Rusticana)، اثر پیترو آنتونیو استفانو ماسكاگنی (Pietro Mascagni)، در فهم سه‌گانه پدرخوانده حایز اهمیت است.
• اجرای الهام‌برانگیز گیتار و آواز، در هر دو قطعه، بر عهده فرانک دامبروزیو (Franc D'Ambrosio)، ایفاگر نقش آنتونی کورلیونه در قطعه سوم پدرخوانده است.

░▒▓ موطن‌سوز
ماه در آسمان شعله می‌کشد،...
و من با عشق، گُر می‌گیرم.
شعله می‌میرد،...
چون دل من.
        ***
روحم می‌گرید،...
دردناک.
        ***
آرام ندارم،
چه شب هولناکی...
        ***
زمان می‌گذرد،...
ولی هیچ سپیده‌ای سر نخواهد زد،...
هیچ پرتویی از آفتاب نخواهد تابید،...
اگر آن ماهروی بازنگردد.
        ***
موطنم شعله می‌کشد،...
و دلم گُر می‌گیرد.
چقدر آن ماهروی، تشنه آب است،...
و من عطشناک عشق.
        ***
ترانۀ که را خواهم خواند؟
ترانه خویشتن را.
        ***
اگر کسی نیست،...
پس کیست او، که انگار ماهروی من است،...
بر آن ایوان؟
        ***
ماه در آسمان شعله می‌کشد،...
و من با عشق گُر می‌گیرم.
شعله می‌میرد،...
چون دل من.

آخرین بروز رسانی در جمعه, 07 بهمن 1390 ساعت 01:06

ــ̓ ̓ـکوتیشن: ماکیاولی درباره میل طبیعی به نوآوری

فرستادن به ایمیل چاپ مشاهده در قالب PDF

نیکولو ماکیاولی ادامه مطلب...در «گفتارها»


• عشق به نوآوریست که به یک سان، توانگران و مستمندان را برمی‌انگیزد. زیرا چنان که در جای دیگر گفته‌ایم، و حقیقت هم جز این نیست، مردم از آسایش و رفاه [مدام] خسته می‌شوند، هم چنان که غم و اندوه آزرده‌شان می‌سازد.
• پس، می‌توان گفت که عشق [مردم] به دگرگونی راه گشای هر کسی است که بخواهد در هر کشوری بدعتی نهد. اگر بدعت‌گذار بیگانه باشد، مردم در پی او می‌روند و اگر هم‌وطن باشد، مردم به گردش می‌آیند و بر نفوذش می‌افزایند، و به هرگونه که باشد از او حمایت می‌کنند، به طوری که نحوه عمل و رفتار او هر چه باشد، کارش به سرعت قرین موفقیت خواهد گشت.
• دیگر آن‌که آدمیان در اعمال [سیاسی] شان تحت تأثیر دو انگیزه مهم دیگر (یعنی مهر و ترس) قرار می‌گیرند، بدین معنی کسی که خود را محبوب قلب‌ها می‌کند و آن دیگری که مردم را از خود می‌هراساند، هر دو، قدرت نفوذ در مردم را می‌یابند. لیک، مردم، به طور کلی به فرمان کسی که از او می‌ترسند، زودتر از کسی که به او مهر می‌ورزند، گردن می‌نهند.

آخرین بروز رسانی در پنجشنبه, 06 بهمن 1390 ساعت 16:01

امیل دورکیم؛ آسیب‌شناسی همبستگی ارگانیک

فرستادن به ایمیل چاپ مشاهده در قالب PDF

ادامه مطلب...برداشت آزاد


• گر چه امیل دورکیم معتقد است که تقسیم کار، جنبه‌ی بالقوه‌ی یکپارچه‌سازی در همبستگی اجتماعی جوامع مدرن است، ولی افزون بر این، می‌داند که این یکپارچه‌سازی عملاً اتفاق نیفتاده.
• بحران‌های تجاری و اقتصادی، تضاد طبقاتی و ستم به کارگران، و عقلانی‌سازی علمی، بیانگر سه صورت متفاوت از آسیب‌شناسی اجتماعی دورکیم است. به تشخیص دورکیم سه صورت از آنومی در تقسیم کار اجتماعی مدرن پدید آمده است.
• در سطوح اقتصاد خرد و کلان، صنایع سطح بالا منجر به افزایش درهم‌ریختگی کارکردها و تنش‌های درونی شده است، و این، سبب سقوط یکپارچگی و برابری در ارگانیسم اجتماعی می‌شود. این نیروهای اجتماعی، از طریق تضعیف وجدان جمعی و پیوستگی اجتماعی، منتهی گسترش بدبختی و بی‌عدالتی می‌شوند.
• تخصص‌گرایی در بازار، تولید، کار و علم نه تنها منتهی به همبستگی بیشتر نشده است، بلکه انزوای کارگر و ضعف در ارتباطات میان گروه‌های فردی و اجتماعی در صنعت را موجب شده است.
• ایده‌ی تلاش جمعی برای هدفی عمومی، از میان رفته است.
• دورکیم همچنین بر آن است که توسعه مدرنیت و تغییراتی که در دیگر نهادهای اجتماعی نظیر دین و خانواده نیز رخ می‌دهد، بر آگاهی فردی و تعهدات و مسؤولیت‌های اجتماعی تأثیر می‌گذارند.
• با ظهور پروتستانیسم و تشتت در امور همگانی، فرد منزوی و ناسازگار، فشار بیشتری را تجربه می‌کند که منتهی به استرس فردی بیشتر و افزایش خودکشی خواهد شد.
• همچنین دورکیم، با تعابیری که یادآور نظریه بیگانه‌سازی مارکس است، مدعی است که کارگران در صنعت مدرن، از فرایند تولید بیگانه می‌شوند. پس، تقسیم کار، منبعی برای فروپاشی ساختاری، بحران کارکردی و عدم تعادل اجتماعی است. تخصصی شدن مبنای ساختاری‌ای را برای گسترش صنعت و بهره‌وری یا همکاری و مشارکت بیشتر در محیط کار فراهم نمی‌کند.
• اگوست کنت، گمان می‌کرد که علم، انسجام در سطح ایدئولوژی و فرهنگ، و دولت مدرن، می‌توانند تعادل از دست رفته و علایق مشترک تخریب شده‌ی ناشی از تخصصی شدن و تکه تکه شدن جامعه را بازسازی کنند. دورکیم هم معتقد است که: «احساسات جمعی، برای حفظ گرایشات دور شونده‌ای که گفته می‌شود ناشی از تقسیم کار است، مهم‌تر و مهمتر می‌شوند، زیرا وقتی کار بیشتر تقسیم می‌شود، این گرایشات افزایش می‌یابند و به موازات آن، احساسات جمعی تضعیف می‌شوند».

آخرین بروز رسانی در پنجشنبه, 06 بهمن 1390 ساعت 16:01

مکاتب در فلسفه‌ی روش علوم اجتماعی / بخش یازدهم: فمینیسم-نقادی عینک علم

فرستادن به ایمیل چاپ مشاهده در قالب PDF

تیم ادامه مطلب...مِی


چنان چه در نخستین بخش این فصل اشارت رفت، عینیت‌گرایی و تبیین و ادراک، وجهه همت جریان اصلی علوم اجتماعی است. در عین حال، چه خواهد شد، اگر معلوم شود وجهه همت اصلی، خود مبتنی در پاره‌ای انگاره‌ها و ایده‌های غیر عینی و محدود است؟ برای اینکه نشان دهیم که چگونه چنین چیزی ممکن است، باید مروری خلاصه به چهارچوب‌های فکری مسلط اجتماعی و سیاسی بیندازیم.
      بر اساس انتقادات فمینیست‌ها، برداشت‌های ما از نقش‌ها، روابط و نیروهای درون جامعه، بر اساس مفروضات ناآزموده‌ای در مورد زنان استوار است، و این مفروضات در نظرات ما در باب جامعه بازتاب یافته‌اند. وقتی نقش زنان در حیات اجتماعی مورد بررسی قرار می‌گیرد، زنان، موجوداتی منفعل و احساساتی فرض می‌شوند. گر چه موارد نقض بسیاری در مورد این مفروضات هست، در عین حال، این شواهد در سایه نگاهی گزینشی به تاریخ مغفول مانده‌اند.
      خصوصاً، در این راستا، گاه به چیزی به نام «طبیعت انسانی» استناد می‌شود؛ طبیعت انسانی به معنای ویژگی‌های خاص انسان صرفنظر از زمینه تاریخی یا اجتماعی است. متفکران اجتماعی، استدلالات فراوانی چیده‌اند تا اثبات کنند که نقش‌های اجتماعی طبیعی هستند نه آنکه محصول سلطه اجتماعی و سیاسی مردان بر زنان باشند. مثلاً جان لاک (1704-1632) که فیلسوف تأثیرگذاریست، معتقد است که بشر باید طبیعتاً «معقول» باشد (=طبیعت انسانی). به موازات این فرض، او ضرورت یک «قرارداد اجتماعی» را گوشزد می‌کند، چرا که نظم از این طریق تحقق خواهد یافت و در غیر این صورت جهان اجتماعی و سیاسی بی‌نظمی خواهیم داشت. به اتکاء چنین نگاه معقولانه و همچنین احساس نیاز به یک قرارداد اجتماعی، وی «خیز بر می‌دارد» تا نشان دهد که زنان به دلیل قابلیت بچه‌دار شدن، «احساساتی» هستند و توان تأمین خویشتن را ندارند، پس «طبیعتاً» وابسته به مردان هستند. در جامعه امروز حق مالکیت مسلم است، اما در دیدگاه لاک به دلیل وابستگی زنان، آنان از چنین حقی محرومند. ازدواج قراردادی است که زنان به آن راه داده می‌شوند تا پسرانی به دنیا آورند که دارایی را به ارث ببرند. بنابراین، قرارداد ازدواج ابزاری است که ثبات حقوق مالکیت در جامعه را تضمین می‌کند و باعث می‌شود مردان پسرانی داشته باشند تا جایگاه خود را برای همیشه تحکیم نمایند.
      چنان چه نظریه پردازان فمینیست اشاره کرده‌اند، لاک حق داشتن را با قابلیت «معقول بودن» یکی گرفت، و از آنجا که مطابق استدلالات او زنان فاقد چنین قابلیتی هستند، پس نتیجه گرفت که نمی‌توانند حقی داشته باشند. فمینیست‌ها استدلال می‌کنند این تمایز میان زنان و مردان که آن چنان که می‌گویند تمایزی طبیعی است، در تفکر غربی رخ داده است و بنیان‌هایی را فراهم آورده که ما بر اساس آن‌ها تفکرات و فعالیت‌های علمی خود را مبتنی ساخته‌ایم. آنچه در این مفروضات پنهان شده، نه گزاره‌هایی علمی، بلکه مبانی عمیقی هستند که به رغم زنان، توسط متفکران مذکر وضع شده‌اند. مثلاً این اعتقاد که جایگاه زن در خانواده فرع بر جایگاه مرد است، بعد طبیعی «مشرب اخلاقی» هگل، فیلسوف آلمانی (1931-1770) را تشکیل می‌دهد. به نحو مشابهی، داروین (82-1089) اعتقاد دارد که به شواهدی علمی دست یافته که نشانگر تقسیم کار میان جنس‌هاست. باز هم ما به این مبدأ باز می‌گردیم که این تفاوت‌ها طبیعی است. اگر ما به این اصول معتقد باشیم، و بپذیریم که طبیعی باشیم، پس، تعرض به این اصول به معنای تهدید «نظام طبیعی حیات اجنماعی» خواهد بود. اما همین جا محل اختلاف است؛ فمینیست‌ها استدلال می‌کنند که موقعیت زنان در جامعه، پدیده‌ای طبیعی نیست، بلکه محصولی اجتماعی، سیاسی و اقتصادی است که در پیش‌فرض «علم» نهفته شده و رسوب کرده است.
      براساس انتقادات فمینیست‌ها، جامعه‌شناسی، سیاست اجتماعی و بقیه علوم اجتماعی، همچون علوم طبیعی این اسطوره را به ارث برده‌اند؛ مثلاً در پژوهش‌های نخستین در مورد خانواده و کار تا قبل از تحقبقات فمینیست‌ها رویکردغالب، زنان را به مثابه «همسر»، «مادر» یا «خانه‌دار»، می‌نگریست نه به عنوان انسان‌هایی که حقوقی دارند. جامعه‌شناس امریکایی، تالکت پارسنز (79-1902) بر آن است که «پایگاه» اصلی یک زن شهرنشین و جوان، خانه‌داری است. در واقع، پایگاه او در فضای خانه، توسط پایگاه شوهر یا چنان که معمولاً می‌گویند، سرپرست خانواده، تعین می‌یابد. امیل دورکیم پوزیتیویست، که به ایده علم اجتماعی طبیعی چسبیده است، در واقع، دریافتی علمی از جامعه ارائه نداد، بلکه مفروضات اخلاقی در پشت نقاب علم او پنهان شده است. نگرش او به خانواده که شاید بیشتر مطالعه‌ای در مورد زندگی و کار اقتدارگرایانه خود اوست، تلفیق تیزهوشی جامعه‌شناسانه با اخلاق آهنین عصر ویکتوریایی است. نحو استعمال اصطلاح «خانواده» در تحقیقات سیاست اجتماعی نیز هدف نقادی فمینیست‌ها بوده است، چرا که خانواده را «واحد تحلیلی تصور می‌کند که منافع خاص زنان در آن هیچ نقشی ندارد».
      اگر مدعای ما برای نظریه‌پردازی در باره حیات اجتماعی، تلاش مطلق برای پنهان کردن این قضاوت ارزشی باشد، پژوهش‌های ما جهان اجتماعی را تحریف خواهند کرد. با جداسازی حوزه‌های «عمومی» و «خصوصی» جهان اجتماعی، مردان انسان‌هایی می‌شوند که در میدان عمومی به فعالیت می‌پردازند، حال آنکه زنان به قلمرو خصوصی خانواده رانده می‌شوند و پایگاه آنان بر این اساس تعیین می‌شود. از نظر فمینیست‌ها، رویکردهایی که به حیات اجتماعی نگریسته‌اند، یا چنین پدیده سیاسی را منعکس می‌کنند، یا سعی دارند تا آن را به عنوان وضعیتی طبیعی اثبات کنند.
      در نتیجه، ادراکات ما درباره حیات اجتماعی با چنین خفه‌سازی صدای زنان، تنگ و محدود است، و میراث‌دار انگاره‌های ویژه وتنگ نظرانه‌ای نسبت به «علم» گردیده است. تحقیقات اجتماعی، اغلب به حوزه عمومی توجه دارند؛ این، مردان هستند که تصویر می‌کنند، مردان هستند که در مورد جهان می‌اندیشند؛ مردان هستند که پول می‌سازند؛ و مردان هستند که سرنوشت ما را رقم می‌زنند. اگر به سهم زنان هم توجه شود، این توجه مربوط می‌شود به «وزیر و پشت و پناه» بودن، «رئیس خانه» بودن یا آنچه به آن «تدبیر منزل» می‌گویند. در تحقیقات مربوط به کار و شغل ما بر اساس تعاریفی عمل می‌کنیم که بی‌چون و چرا باقی مانده‌اند: «محل کار عموماً به جایی اطلاق می‌شود که از خانه و زندگی خانوادگی جداست. به همین نحو، کارگران را افرادی تلقی می‌کنیم که خانه را صبح‌گاه ترک می‌کنند، به محل کار می‌روند و ساعات معینی کار می‌کنند. … این تلقی از کار و کارگر، شاخص دقیقی برای برخی انواع کار مزدبگیری است، مع‌الوصف، این تعریف برای مشخص کردن کار مزد بگیری زنان چندان قابل قبول نیست». پژوهش‌ها نه تنها شواهدی فراهم آورده‌اند که برخی تغییرات در این مدل مسلط را مؤیدند، بلکه نشان می‌دهند که نگاه جنسیتی در این دیدگاه اهمیتی اساسی دارد.
            بنابراین، استدلال بر این است که نظریات مربوط به جهان اجتماعی و فعالیت‌های پژوهشی، مردسالار است. آنچه ما به آن علم می‌گوییم، حقایق عام و فارغ از ارزش نیستند، بلکه مبتنی بر معیارهای مردانه و خصوصاً متکی بر جدایی اسطوره‌ای عقل (مردان) و احساس (زنان) هستند:    

«از یک نگاه مردسالار، زنان اعیان و اشیایی منفعل، و نه ذهن‌هایی فعال در تاریخ تلقی می‌شوند؛ زنان، افرادی هستند که مورد عمل واقع می‌شود نه، آنکه خود عمل کنند؛ مردسالاری مانع از آن می‌شود که بفهمیم که هم مردان و هم زنان، گر چه اغلب به شیوه‌های بسیار گوناگون، همیشه منفعلند، به همان‌سان که فعالند. دو قطب مردسالاری همانا، ”زن‌نه‌انگاری“ (نادیده انگاشتن زن) و ”زن‌نفرتی“ (تنفر از زن) است».
منابع:...

ــ̓ ̓ـکوتیشن: ماکیاولی درباره فضیلت/زمان/زمانه

فرستادن به ایمیل چاپ مشاهده در قالب PDF

نیکولو ماکیاولی ادامه مطلب...در «گفتارها»


• چون بدین مطلب می‌اندیشم که چرا مردم روزگاران باستان، بیش از مردم روزگار تو، خواهان آزادی بوده‌اند، به این پاسخ می‌رسم که آدمیان در آن روزها، از قدرت بیشتری بهره‌مند بوده‌اند؛ و این، به عقیده من، معلول اختلاف در نظام تعلیم و تربیت است، که اساس آن، خود، بر اختلاف میان دین آنان و دین ما استوار است.
• زیرا، دین مسیح، بدان گونه که حقیقت و طریقت زندگی را به ما می‌آموزد، موجب می‌گردد که ما مواهب و مفاخر این-جهانی را حقیر شمریم. در حالی که باستانیان، به عکس، چیزهای دنیوی را خیر برین می‌دانستند، و در نتیجه، تحرک و قدرت بیشتری در کارهایشان داشتند.
• با ملاحظه در اکثر نهادهای [اجتماعی و دینی] آنان می‌توان مصادیق این نظر را باز یافت. به عنوان نمونه، می‌توانیم نخست، شکوه و عظمت مراسم قربانیان آنان را با سادگی مراسم قربانیان خود مقایسه کنیم. مراسم قربانی ما، بیش از آن‌که از حشمت و عظمت برخوردار باشند، آرام و باوقارند و جوش و خروش در آن‌ها نیست، در حالی که مراسم آنان از شکوه و عظمت، چیزی کم نداشت و بر آن شکوه و عظمت، خصوصیت سبعانه و خونبار قربانی کردن حیوانات بی‌شمار نیز افزوده می‌شد، و انس گرفتن به چنین مناظر هراس‌آوری، خوی آدمیان را به طبیعت و کیفیت مراسم قربانی مانند کرده بود.
• از آن گذشته، باستانیان تنها به مردانی ارج می‌نهادند که به زیور حلال آراسته می‌گشتند و بر مقامات بلندی، چون سپاهسالاری و ریاست‌جمهوری دست می‌یافتند، در حالی که دین ما، بیشتر حکیمان و اندیشمندان را تجلیل کرده است، تا مردان عمل را.
• علاوه بر آن، دین ما سعادت برین را در شکسته نفسی و فرو افتادگی می‌داند، و آمال دنیوی را حقیر می‌شمرد؛ حال آن‌که دین باستانیان، بر عکس، خیر اعظم را در شکوهمندی روح، در قدرت جسمانی، و در تمام آن کیفیاتی می‌داند که بر هیبت مردان می‌افزاید؛ و اگر دین مسیح، ما را به شکیبایی و بردباری فرا می‌خواند، ما را بیشتر به تحمل مصائب رهنمون می‌شود، تا دست یازیدن به کارهای بزرگ.
• این اصول، به نظر من آدمیان را زبون و ناتوان ساخته است و موجب گردیده تا شکار آسانی برای بدسگالان شوند، و چون می‌بینند که مردم بی‌شماری به امید رسیدن به بهشت، پیش از آن‌که در صدد انتقام برآیند به تحمل دردها و زخم‌ها تمایل دارند، با اطمینان بیشتری بر آنان سلطه می‌جویند.
...
• اغلب، چنین اندیشیده‌ام که علل کامیابی یا شکست مردم به نحوه انطباق رفتارشان با زمان بستگی دارد. آن کس که جریان زندگی‌اش را در مسیری موافق با زمان پیش می‌برد، عاقلانه‌تر از همه رفتار می‌کند و بیشتر از همه بختیار خواهد بود…، و چنین شخصی همواره از انگیزه‌های طبیعی‌اش پیروی می‌کند.
...
• مردم، اغلب، فریب خیر موهومی را می‌خورند، و تباهی خود می‌جویند… آنان که در مجالس مشورتی حضور داشته‌اند، ملاحظه کرده‌اند که تا چه حد افکار آدمیان دچار لغزش است، و اگر آن افکار به وسیله افراد برتر راهبری نگردد، مستعد آن است که در قطب مقابل عقل و منطق قرار گیرد. اما از آنجا که افراد برتر در جمهوری‌های فاسد (بویژه در زمان‌های صلح و آرامش) به طور کلی، یا به علت کینه‌توزی و حسد، یا بلندپروازی دیگران، منفور هستند، مآلاً برتر از آن کسانی خواهد بود که عامه به خطا تأییدشان می‌کنند، یا کسانی که بیشتر سودای ارضای خاطر توده‌ی مردم را در سر دارند تا پیشبرد و خیر و صلاح عموم را.

مکاتب در فلسفه‌ی روش علوم اجتماعی / بخش دهم: رویکرد انتقادی فمینیستی به روش تحقیق

فرستادن به ایمیل چاپ مشاهده در قالب PDF

تیم مِادامه مطلب...ی


تمام متفکرانی که تاکنون از ایشان یاد کردیم مرد بودند. علت چیست؟ اگر این مردان تئوری‌ها و تحقیقات معتبری راکه به ما توان شناخت روابط اجتماعی را می‌دهند ساخته‌اند، پس با ورود هر چه بیشتر زنان به عرصه نظریه و پژوهش، باید تئوری‌ها و پژوهش‌های آنها هم‌چنان اعتبار خود را حفظ کنند و قابل توجه بمانند. این در حالی است که زنان از ورود به این عرصه محرومند، چرا که مردان به عمد یا غیر عمد، رویه‌ها و پست‌های کلیدی را در مراکز تحقیق اجتماعی اشغال کرده‌اند. به عبارت دیگر، نه تنها این تئوری‌ها و پژوهش‌ها سطح درک ما را گسترش نداده‌اند، بلکه معنای مردانه‌ای را بنیان نهاده‌اند که جامعه و علم را بر حسب ارزش‌های مردانه تعریف می‌کند؛ پس، بنابراین، نه تنها اهداف تحقیق علمی بی‌فرجام مانده‌اند، بلکه علاوه بر آن، نتایج این تحقیقات، منجر به تحریف جهان اجتماعی شده‌اند. آنچه به آن علم می‌گوییم، با جمع‌آوری آنچه به آن واقعیات جهان اجتماعی اطلاق می‌کنیم (تجربه‌گرایی)، منجر به بروز وضعیت تحریف‌آمیز مذکور خواهد شد، و با این کار، زنان برای همیشه در حاشیه باقی خواهد ماند. چنین علمی، عینکی می‌سازد که از پس آن، پایگاه و موقعیت نابرابر زنان و مردان اثبات می‌شود.
      این جدال، نقطه عظیمت رویکرد انتقادی فمینیستی به علم است. شاید در نگاه اول، این نکته به نظر آید که در مقایسه با جریان کلی علوم اجتماعی، رویکردهای فمینیستی چهارچوب فکری منسجم و واحدی را سامان نمی‌دهند، و دقیق‌تر است که به آن‌ها «ایسمهای فمنیستی» اطلاق شود. با توضیحاتی که خواهیم داد این امر به ذهن متبادر خواهد شد که این ایسمهای فمینیستی در مواردی متعدد با هم اشتراک دارند؛ نخست آنکه زنان و نقش‌های اساسی ایشان در حیات اجتماعی-فرهنگی به حاشیه رانده شده‌اند و این امر در پژوهش‌ها بازتاب یافته است. دوم آنکه، معیارهای علمی، اسطوره سیطره مرد بر زن را جاودانه و بر حق جلوه می‌دهند، و چنین معیارهایی پژواک تمایل به کنترل جهان‌های اجتماعی و طبیعی هستند. سوم آنکه جنسیت، به مثابه یک تقسیم‌بندی مهم اجتماعی در کنار مقولاتی همچون طبقه اجتماعی، در ادراکات و تبیین‌های ما از پدیده‌های اجتماعی مفقود بوده است. واضح است که این مشخصه‌ها در استدلالات مکاتب گوناگون فمنیستی به یک اندازه بیان نشده، عمق نیافته و مستدلاً بیان نشده است. مع‌الوصف، این مضامین نیرومند انتقادی نباید از نظر دور بماند. بنابراین، در چهارچوب هر رویکرد روش‌شناختی، اگر بخواهیم به درک خود از حیات اجتماعی به طور کلی و روش‌های تحقیق به طور خاص بیفزاییم، باید این انتقادات را در مرکز توجهات خود قرار دهیم.
منابع:...

ــ̓ ̓ـکوتیشن: سن آگوستین درباره راه عشق

فرستادن به ایمیل چاپ مشاهده در قالب PDF

سن آگوستین ادامه مطلب...در «اعترافات»


• ایمان بنیاد زندگی آدمی است؛ انسان نمی‌تواند آن حقیقتی را که روح‌القدس فاش ساخته، خود کشف کند.
...
• به هر حال، پس از آن که ... به مزیت و برتری مسیحیت پی بردم، احساس کردم که [مسیحیت] در مقایسه با روش مانویان، با فروتنی و صداقت بیشتری، امر به اعتقاد به امور غیر قابل اثبات می‌کند (خواه این که آن امور برای همگان قابل اثبات نباشند، یا این که اصلاً نتوان آن‌ها را اثبات کرد).
• حال آن که در مانویت، وعده‌ی گستاخانه‌ی معرفت، حس خوش‌باوری ما را به سخره می‌گرفت، و اعتقاد به بسیاری چیزهای خیالی بیهوده بر انسان تحمیل می‌شد؛ تنها به این دلیل که آن‌ها قابل اثبات نبودند.
• از آن پس، خداوندا، تو، کم کم با دست رحیم و بسیار مهربانت، با جلب و تسکین قلب من، مرا ترغیب کردی.
...
• بدین‌سان، بسیار ایمان داشتم، هر چند زمانی اعتقاد من نیرومندتر از گاه دیگر بود. با این حال، همواره معتقد بودم که تو هستی و به ما عنایت داری، هر چند نمی‌دانستم که درباره‌ی ذات تو، چه باید اندیشید و چه راهی به تو می انجامد یا دوباره به تو می‌رسد.
• با توجه به این که ما به واسطه عقل عاجز خود، بیش از آن ضعیف بودیم که حقیقت را دریابیم و به همین دلیل، نیازمند حجت کتاب‌های مقدس شدیم، پس، اعتقاد پیدا کردم که تو هرگز چنان اعتلا و اقتداری به آن کتب نمی‌بخشیدی، مگر آن که اراده‌ات بر آن قرار گیرد که به تو اعتقاد بیاورند و تو را بجویند.
• امور الهی، بر کسی بیشتر آشکار می‌شوند که به اعماق دل خود واپس نشیند.
• و در پی این تذکار، به خود بازگشتم؛ پس، وارد اعماق نفس خویش شدم و تو مرا رهنمون شدی؛ و من از عهده این کار برآمدم، زیرا تو یاور من بودی.
• و من وارد شدم و به چشم جان خود، بر فراز همان چشم جان و بر فراز ذهن خود، روشنایی پایدار را دیدم. نه این روشنایی معمولی که بدن می‌تواند بدان نظاره کند و نه روشنایی عظیم‌تری از همان نوع.
• چنان که گویی درخشانی آن بسیار روشن باشد و با عظمت خود، همه چیزها را در بر گیرد.
• آن نور همانند این نبود، بلکه متفاوت، بلی بسیار متفاوت از این نورها بود.
• و نه آن نور بالای سر من بود، همچنان که روغن، بالای آب قرار می‌گیرد، یا آسمان بالای زمین؛ بلکه آن نور به این دلیل بر فراز بود که خود مرا که در پایین بودم، می‌ساخت؛ زیرا من به وسیله آن نور ساخته شدم، آن کس که حقیقت را بداند، آن نور را می‌شناسد و آن که نور را بشناسد، ابدیت را می‌شناسد. عشق، آن نور را می‌شناسد. ورای اندیشه دگرگون شونده خود، خالق حقیقت دگرگونی ناپذیر را می‌شناسد.
• و من در شگفت شدم که اینکه به تو عشق می‌ورزم و نه به هیچ خیالی به جای تو؛ با این حال، شایستگی التذاذ از خداوند را نداشتم، بلکه به واسطه جمال تو به تو رسیدم، و حال، به واسطه گرانی جسم خویش از تو گسیخته‌ام؛ و با اندوه در اشیاء فروتر غرقه می‌شوم.
• این وزر و وبال، همان آداب جسمانی و شهوانی است. با این حال، ذکر تو با من بود، و هیچ شک نکردم که کسی [دیگر] باشد که من بدو درآویزم، و لیک، هنوز آن کس نشده بودم که بتوانم با تو درآویزم؛ زیرا جسمی که فاسد است، روح را منکوب می‌کند و قرارگاه دنیوی، ذهن را که درباره‌ی بسیاری امور می‌اندیشد، فرو می‌فشارد.
• و من اطمینان کامل داشتم که «امور رؤیت‌ناپذیر تو، در خلقت جهان بوضوح رؤیت می‌شوند؛ و به واسطه امور مخلوق فهم می‌گردند، حتی قدرت ابدی و الوهیت خود فهم می‌شوند».
...
• من، خود امر تغییرناپذیر و ابدیت راستین حقیقت را در ورای اندیشه تغییرپذیر خود یافته بودم.
• [مخلص کلام:] و بدین‌سان، تدریجاً از بدن به روح رسیدم، که از حواس بدن برای ادراک بهره می‌گیرد؛ و پس از آن، به قوه درونی آن پی بردم که حواس جسمانی، امور بیرونی را بدان باز می‌نمایند و توانایی حیوانات نیز تا آن حد می‌رسد؛ و پس از آن، به قوه تعقل رسیدم، قوه‌ای که هر آنچه از حواس بدن به آن برسد، درباره‌اش داوری می‌کند. و این قوه نیز چون خودش را در من تغییرپذیر می‌یافت، خود را به نهایت فهم خود برکشید و اندیشه‌های مرا پراکنده کرد و خود از ازدحام خیالات تناقض‌آمیز واپس نشست؛ و بدین گونه، توانست آن نوری را که به واسطه‌اش درخشش یافته، دریابد و در آن زمان، بدون شک، اعلام داشت: «امر تغییرناپذیر را باید به امر تغییرپذیر ترجیح داد».
• از همین جا، قوه‌ی عقل، امر تغییرناپذیر را می‌شناخت، زیرا اگر آن را به نحوی نمی‌شناخت، هیچ مبنای مطمئنی برای ترجیح آن به امر تغییرناپذیر نمی‌داشت. این چنین، عقل به لمحه‌ی نظاره‌ای در حال خشوع به آنچه هست رسید. و در آن حال، من اشیاء رؤیت ناپذیرتر را به واسطه اشیایی که آفریده شده‌اند، دیدم. لیکن نمی‌توانستم نگاه خود را بر آن اشیاء بدوزم. پس، ناتوانی من، به من بازگشت، و بار دیگر در ورطه عادات مألوف خود درافکنده شدم و هیچ در دست نداشتم، جز خاطره‌ای عزیز و اشتیاقی به آنچه بوییده بودم ولی از خوردنش ناتوان بودم.
• از این خوشحالم که از افلاطون، به کتاب‌های مقدس رسیدم، نه بالعکس.
• اما پس از خواندن کتاب‌های افلاطون و پس از آن که به تحریز آن کتاب‌ها، به جستجوی حقیقت غیر مادی برآمدم، دیدم که امور رؤیت‌ناپذیر تو به واسطه چیزهایی که آفریده شده‌اند، فهم می‌شوند.
• گرچه دلسرد شدم، اما پی بردم که آن چیست که من به واسطه تاریکی اندیشه خویش مجاز به اندیشه در آن نیستم؛
• و اطمینان یافتم که تو هستی؛
• و لایتناهی هستی؛
• و با این حال، در فضای متناهی یا نامتناهی پراکنده نیستی؛
• و تو براستی هستی؛
• و همیشه همان هستی؛
• و نه در عضو و نه در حرکت، دگرگون نمی‌شوی؛
• و همه چیزهای دیگر از تو هستند، تنها به این دلیل بسیار محکم که آن‌ها هستند.
• از همه این چیزها، من براستی اطمینان داشتم، و لیکن، ضعیف‌تر از آن بودم که از تو بهره برگیرم.
• من، همچون شخصی ماهر سخن می‌گفتم، اما اگر من راه تو را در مسیح، منجی ما، نیافته بودم، چنان ماهر نمی‌بودم، بلکه آماده هلاکت بودم.
• حال، رنج خویش را کاملاً چشیده‌ام، اما سوگوار نشدم، بلکه احساس کردم که از دانش حظ کامل برده‌ام.
• آن نیکوکاری و نیک‌اندیشی که بر بنیاد «مرد فروتنی» «که همان عیسی مسیح است»، کجا بود؟
• یا کی این کتاب‌ها[ی فلسفی] آن [فروتنی] را به من می‌آموختند؟
• بر این اساس، باور دارم که خواست تو آن بود که من پیش از خواندن کتاب‌های مقدس، [به خواندن کتاب‌های فلسفی] فرو غلتم تا شاید بر خاطره من حک شود که چگونه از آن کتاب‌ها تأثیر گرفتم، و پس از آن که به وسیله کتاب‌های تو ترغیب شدم و آلام من به واسطه سرانگشتان شفابخش تو التیام یافت، تشخیص دهم که چه تفاوتی میان «اعتراف» و «فضل‌فروشی» هست (یعنی میان [حال ما و فیلسوفانی] که می‌دانستند به کجا باید بروند، و لیکن راه را ندیده بودند؛ راهی که نه تنها ما را به رؤیت ملک مقدس، بلکه به اقامت در آن نیز رهنمون می‌شود).
• اگر اندیشه‌ی من نخست به وسیله کتاب‌های مقدس تو شکل می‌گرفت و تو با کاربرد آن‌ها به شیوه مأنوس، بر من مهربان شده بودی و من پس از آن به آن آثار [فلسفی] می‌رسیدم، شاید آن آثار مرا از سرزمین مستحکم تقوا دور می‌کردند، یا اگر در آن گرایش کلی که در آن زمان کاملاً فرا گرفته بودم، پابرجا باقی می‌ماندم، ممکن بود می‌اندیشیدم که [تقوا] از طریق مطالعه‌ی همان کتاب‌های [فلسفی] به تنهایی قابل تحصیل باشد.
• آنچه او در کتاب‌های مقدس یافته می‌شود، در افلاطون نتوان یافت.
• پس، با اشتیاق بسیار مکتوبات قدسی روح تو [عیسی، روح الله]، و بویژه پولوس قدیس را برگرفتم، و آن مشکلاتی که زمانی به نظر من می‌رسید از تعارض گفته‌های او برآید، یعنی اینکه متن گفتار او با شواهد قوانین و الواح تطبیق نکند، از میان رفت و صورت آن سخن پاک به نظر من یکسان و بی‌تعارض رسید و من آموختم «تا با خشوع، لذت ببرم».
• پس، من آغاز کردم و دیدم که هر حقیقتی که در آن کتاب خوانده بودم، به واسطه لطف و مرحمت تو بود؛ [و دریافتم] که او که [حقیقت] را می‌بیند، باید نه تنها از دیدن آنچه فهمیده مباهات کند، بلکه به نفس اینکه می‌بیند نیز دلگرم باشد؛ زیرا آیا او از آن خود چیزی دارد؟ نه تنها وی باید به دیدن تو که همواره یکسان هستی، تحریض شود، بلکه با دیدن تو ممکن است التیام یابد.
• و کسی که از دور قادر به دیدن تو نیست، باز هم باید دل خوش دارد؛ چون می‌تواند در راهی قدم بردارد که از آن طریق، به تو برسد و تو را ببیند و داشته باشد، زیرا گر چه آدمی به سیاق قانون باطنی خویش از قانون خدا مشعوف می‌شود، لیکن با آن قانون که در اعضای بدن او نهفته است، چه کند؟ زیرا تو ای خداوند بر حقی، اما ما مرتکب گناه و بی عدالتی شده و شرارت کرده و دست تو بر ما سنگین شده و ما بحق، تحویل آن عاصی قدیم، فرمانروای مرگ [=زمان]، شده‌ایم. زیرا او اراده ما را واداشت تا همانند اراده‌ی خودش گردد. «انسان بدبخت» چه کند؟ «چه کسی او را از این مرگ نجات خواهد داد»، جز لطف تو تنها «به واسطه عیسی مسیح، سرور ما» که تو او را همچون خود ابدی کرده‌ای و در آغاز راه خود آفریده‌ای و شهریار این جهان در او چیزی شایسته مرگ نیافت، لیکن او را کشت.
...
• هیچ کس در آنجا این سرود را نمی‌خواند: آیا روح من فرمان بردار خدا نخواهد بود؟ زیرا رستگاری من از اوست چون او خدای من و رستگاری من است، مدافع من است، و حرکتی دیگر نخواهم کرد. هیچ کس در آنجا این دعوت خدا را نمی‌شنود: «ای کسانی که کار می‌کنید بر من وارد شوید». آنان [فیلسوفان] آموختن از او را خوار می‌دارند، زیرا قلباً نرم و ملایم است؛ «زیرا تو آن چیزها را از دانایان و دوراندیشان پنهان کرده و بر کودکان آشکار کرده‌ای». زیرا یک راه این است که از بالای کوه جنگلی، سرزمین صلح را ببینیم و لیکن راه را به سوی آن نیابیم؛ -بیهوده به راه‌های گذر ناپذیری برویم که پر از فراریان و قطاع الطریق به سرکردگی «شیر» و «اژدها»، هستند- و راه دیگر این که به راهی که به سوی آن سرزمین می‌رود، برویم و تحت مراقبت سپه‌سالار لاهوتی باشیم. ...

آخرین بروز رسانی در یکشنبه, 02 بهمن 1390 ساعت 19:54

مکاتب در فلسفه‌ی روش علوم اجتماعی / بخش نهم: پسامدرنیسم

فرستادن به ایمیل چاپ مشاهده در قالب PDF

تیم مِادامه مطلب...ی


قبل از آنکه به روش تحقیق فمینیستی بپردازیم، باید از رویکردی که بیشتر از آن گفته می‌شود، ولی کمتر فهمیده شده است، سخنی به میان آوریم. این رویکرد با فمینیسم در این عقیده اشتراک دارد که معرفت، هم بومی و هم نسبی است، و هیچ مقیاسی ورای بوم و نسبیت وجود ندارد که بتوان صحت و سقم یک عقیده را بر مبنای انتراعی آن سنجید.
      گرچه نظریاتی که برچسب «پسامدرنیست» خورده‌اند، تمایزات آشکاری در دیدگاه‌های خود دارند، اما پسامدرنیسم، اشاره به یک نگرش فرهنگی، یا یک جنبش، یا یک معرفت‌شناسی دارد؛ به همین‌سان، پسامدرنیزه شدن به فرآیندی اطلاق می‌شود که منجر به مرحله خاصی در تاریخ می‌شود که موسوم به پسامدرنیت است. پس، این نکته بسیار مهم است که هر که معتقد به تغییر عصری است که در آن زندگی می‌کنیم، لزوماً پسامدرنیست محسوب نمی‌شود.
      پسامدرنیست‌ها، ضد بنیادگرا هستند. یا به عبارت دیگر، سخن از فروپاشی معانی، در نتیجه تهی شدن جهان از هرگونه معنایی می‌رانند، یا از عصر کامپیوتر و گسستگی رابطه میان معرفت و مشروعیت می‌گویند، یا از بروز پتانسیل‌های گفتمانی در درون فضای سازگاری لیبرال دم می‌زنند که در آن، ابزارهای کسب واقعیت علمی درباره جهان اجتماعی و طبیعی بیش از پیش جایگاه کمتری می‌یابند؛ بله، پسامدرنیست‌ها چنین گرایشاتی را از خود نشان می‌دهند و همه این گرایش‌ها بدین معنی است که هیچ معیار عامی که علم بر آن اساس بتواند معیارهای خویش را ارزشگذاری نماید وجود ندارد. به همین سادگی، عینیت‌گرایی به یک نسبیت‌گرایی منتهی می‌شود که نه تنها علم، بلکه حقیقت، خوبی، قضاوت، عقلانیت و … همه وهمه مفاهیمی متناسب با زمان و مکان می‌گردند؛
     
از نظر یک نسبیت‌گرا هیچ چهارچوب کلی و فرازبان وااحدی وجود ندارد که باآن بتوان عقلاً و علی‌المعلوم میان ادعاهای رقیب و پارادایم‌های حریف، داوری و ارزشگذاری نمود… مدعای نسبیت‌گرایان آن است که ما هیچگاه نمی‌توانیم از معیارها و عقلانیات «مایی» و «آن‌هایی» فرار کنیم.
     
      چنین دیدگاهی قلب تحقیقات علمی در جامعه‌شناسی و علوم طبیعی را هدف قرار می‌دهند. آن‌هایی که تا کنون «رقیب از میدان بدر شده»ی علم تلقی می‌شدند (دین، معرفت‌عامه و امثال و حکم)، باز آمده‌اند تا انتقام خویش از علم بازستانند. بی‌اغراق، پسامدرنیسم، در علوم انسانی و حوزه مطالعات فرهنگی بیشترین مشروعیت را یافته است. اما این رویکرد چگونه بدون درگیری بر سر موضوعات متعددی که باید یک تنه با آنان مقابله کند، به یک برنامه پژوهشی تبدیل می‌شود. فی‌المثل، آیا دیدگاه آنان در مورد حقیقت باعث نمی‌شود که در عرصه تحقیقات کاربردی، هر جامعه‌ای پژوهش خاص خود را بطلبد؟ تحقیقاتی که با حقیقتی در رابطه‌اند که از خلال تولید و سر هم بندی سر بر می‌آورد تا بتوانند اعتقادت و عملکردها را در نگاه اول مشروع جلوه دهند؟ اگر این خدشه‌های صحیح باشد، نسبیت‌گرایی باید وجود حقیقی ورای خویش را بپذیرد. [باید آماده انکار خویش هم باشد.]
      با توجه به تمام رویکردهای فوق الذکر، آب گل آلودتر از آن است که انتظار داشتیم. به عنوان مثال، دورکیمی که اغلب پوزیتیویست محسوب می‌شود یکسره جایگاه ذهنیت را در حیات اجتماعی انکار نمی‌کند؛ به همین سان، ایده‌آلیست‌ها نیز الزاماً اعیان را که به «جدا از من» تعریف می‌شوند، مطرود نمی‌دارد، و فوکو عناصر روشنی از پوزیتیویسم را در آثار خود دارد . با این حال، تمایزات بنیادینی میان ایده‌آلیست‌ها و پوزیتیویستها در روش‌شناسی علوم اجتماعی وجود دارد؛ به این معنی که علوم اجتماعی شبیه علوم طبیعی نیستند؛ کنش‌های انسانی به رغم عکس‌العمل مولکولها به هنگام جوشیدن، معنی‌دارند و فرآیند تفسیر حوادث را از سوی کنشگر آگاه در بر می‌گیرند. به این دلیل علوم اجتماعی باید از روش‌های تحقیق متفاوتی استفاده کنند. چنین روشی متفاوت است اما نتایجش پست‌تر نخواهد بود.
منابع:...

آخرین بروز رسانی در شنبه, 01 بهمن 1390 ساعت 17:26

صفحه 1 از 36